ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٧  

خدایا

می دانم که باید با تو سخن گویم

و هر آنچه می خواهم از تو بخواهم

تویی که در نا امید کننده ترین لحظات زندگی ام

آن هنگام که هیچ آغوش باز و هیچ نفس گرمی را نمی شناختم

تو مرا تنها نگذاشتی


 
هزار سال
ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٦  
من دریایی را می شناسمکه هزار سال اشک ریختبرای لکه ی قهوه ای رنگیکه هر روز،تمام پاکی اش راآلوده می کرد...من دریایی را می شناسمکه هزار سال دویدتا قطره ای،به آرزوی باران برسد...من مردمی را می شناسمکه سیب های لکه دار را به دریاهای مواج می سپرند...بی آنکه بدانندهزار سال می گذرد
 
دوباره!
ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٦  

پُرکن رگه های خیال را از نسیم کوتاه موزون

 بگذار درونت به ضرب باد و آب برقصد

 بگذار تمام کلاغ های نامیرا از ذهن تو کوچ کنند

 بگذار زنده شوی...

 

۸۶/۷/۱۳


 
 
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٦  

من امید وارم

به انتهای راه های بی پایان

احساس من هزار بار دگرگون شده است...

هر بار ،جوانه ای تازه....

دیگر تن نازک خویش را

میان طناب های پوسیده فکر های پوشالی

زخمی نخواهم کرد...

۸۶/۶/۶


 
 
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٥  

سلام

من برگشتم

کمی خسته ام

اما از میان روزهای تکراری...ادم دیگری بیرون امدم

نمی دانم


 
 
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ مهر ،۱۳۸٤  

بگذاربه ارزوی بچه گانه ام بخندم

و فکر کنم تو شاهزاده ی منی

هنوز تنم

به نرده های بزرگسالی تو

زخم نشده ...

بگذار به ياد افتاب گردان ها

دوستت داشته باشم


 
 
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٤  

روز های تکراری

شعرهای نانوشته

صدای بی روح پشت

تلفن

کابوس...

کابوس....

کابوس......

یکی می گوید:ادنم ها دیگر برای خودشان هم وقت ندارند


 
 
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٤  

نمی دانم

میتوانی ترس را در چشمانم ببینی

یا هنوز فکر می کنی

دوستت دارم


 
 
ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٤  

کاش انتخاب با من بود

ان وقت

خود را روی تخته شناوری

در اقیانوس بی انتهایی تصور می کردم

و شعر می نوشتم

و به اب می سپردم

روزی کسی انها را میخواند

و برای من گریه می کرد

ان وقت

اقیانوسم همیشه پر اب می ماند

 


 
بی نام
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٤  

گفتی بخند

تا کودکی ات تمام نشده

و من خندیدم

بی انکه ببینم

چشم هایت از گریه

سرخ سرخ شده اند