من دریایی را می شناسمکه هزار سال اشک ریختبرای لکه ی قهوه ای رنگیکه هر روز،تمام پاکی اش راآلوده می کرد...من دریایی را می شناسمکه هزار سال دویدتا قطره ای،به آرزوی باران برسد...من مردمی را می شناسمکه سیب های لکه دار را به دریاهای مواج می سپرند...بی آنکه بدانندهزار سال می گذرد